X
تبلیغات
رایتل

Zapiroos

یک نظریه در مورد "آدمهای احمق"

یک نظریه در مورد


بیایید دنیا را از چشم یک آدم احمق ببینیم. مردمی که در اداره پست صف ایستاده اند یک مشت احمق بی مصرف هستند. این بی عدالتی است که شما مجبورید منتظر بمانید در حالی که آنها با تقاضاهای اشتباهشان وقت بقیه را تلف کنند. خدمه های پرواز هم عموما آدمهای جالبی نیستند با آن صورت های بزک کرده و این ور و آن ور رفتنشان، در عوض به نحوی احمقانه شما را مجبور می کنند که تلفن تان را خاموش کنید. نگهبان ها و منشی ها هم آدم های تنبل و نق نقویی هستند که کار احمقانه خودشان را به درستی انجام می دهند. کسانی که در جلسه کارکنان با شما مخالفت می کنند آدم های احمقی هستند که باید خفه بشوند. وارد شدن به مترو هم تمرینی برای پس زدن آدم های گیج و کند ذهن است.

  

ما به یک نظریه درباره آدمهای احمق نیاز داریم. چرا که اولا این نظریه به ما کمک می کند در مواجه با آنها آرامش خودمان را حفظ کنیم و درک بالینی درستی در مواجه با چنین موجوداتی وحشی داشته باشیم. تصور کنید این صدای یک گوینده مستند حیات وحش باشد: «اینجا ما یک احمق را در محیط طبیعی اش می بینیم. نگاه کنید که با چه ظرافتی خودش با وضعیت یک رستوران ایتالیایی هماهنگ می کند...» و دوما – خوب فعلا نمی خواهم دلیل دوم را بگویم.

 

در واقع من یک چنین نظریه ای دارم. اما پیش از اینکه این نظریه را توضیح بدهم باید تکلیف برخی از اصطلاحات را روشن کنم. کلمه «احمق» را می توان به دو نوع شخص نسبت داد.


معنی قدیمی این کلمه به شخصی اطلاق می شود که ساده لوح و نادان بوده هر چند به لحاظ اخلاقی آدم نفرت انگیزی نبوده است. مثلا در یک آهنگی که Weird Al Yankovic در سال 2006 منتشر کرد می خواند: «من از  برند Fruit of the Loom به این دلیل شکایت کردم که وقتی زیر شلواری اش رو روی سرم می کشیدم «احمق» به نظر می رسیدم» یا در داستان کوتاهی که Willard Temple در اول مارس سال 1959 در مجله لس آنجلس تایمز منتشر کرد، نوشت: «او می توانست با خوشگل ترین دختر دانشکده ازدواج کند... در عوض آن  احمق بیچاره، عاشق یک زن لاغر با دماغ پهن شد» مشخص است که منظور هر دوی آنها از «احمق» یک آدم ساده لوح بوده است.


به نظر می رسد شروع استفاده از کلمه احمق (jerk) به معنای ساده لوح به عنوان یک اشاره تمسخر آمیز به مردم ساده لوح شهرjerkwater  بوده باشد: یعنی شهری که حمل و نقل ریلی درست و حسابی ندارد و کارگر مسئول خنک کردن دیگ بخار، مجبور است برای این کار هر بار وقت زیادی را تلف کند. این اصطلاح تحقیر آمیز را گروه هایی که دائما در حال مسافرت بودند بکار می بردند. اما با گذشت زمان کلمه احمق از آن کاربرد اولیه خود که یک توهین متداول در میان یک گروه خاص از مردم بود به کاربرد ثانویه اش که اکنون کاربرد غالب است تغییر پیدا کرد، کاربردی که یک سرزنش اخلاقی محسوب می شود.


همانطور که فردریش نیچه در کتاب «در باب تبار شناسی اخلاق» این موضوع را بررسی کرده، این تغییر کاربرد از یک کلمه تحقیر آمیز که در میان گروهی خاص متداول بوده به سرزنشی اخلاقی، در همه زبان ها یک الگوی متداول است. (برای مثال کلمات «بی ادب»، «تبهکار» و «بی رحم» را در نظر بگیرید) در اینجا منظور من از «احمق» یک فرد بی اخلاق است.


شاید تعجب کنید که چرا یک فیلسوف باید وقت خود را صرف تحلیل واژه های مصطلح در مورد توهین بکند؟ آیا فرهنگ های لغت چنین کاری را بهتر از یک فیلسوف انجام نمی دهند؟ آیا بهتر نیست که فیلسوف وقتش را صرف حقیقت، زیبایی و یا معرفت بکند؟ یا به این سوال پاسخ بدهد که چرا چیزها بجای آنکه نباشند، هستند؟ (در پاسخ به این سوال یک فیلسوف کلمبیایی به نام سیدنی مورگنسبورس گفته است: «اگر هیچ چیز وجود نداشت باز هم تو به شکایت کردنت ادامه می دادی!») در واقع من به تمام این مباحث علاقه مندم اما با این همه گمان می کنم که در فهم عامیانه از کلمه «احمق» به لحاظ اخلاقی یک موضوع مهم وجود دارد. من قصد دارم آن چیزی که به لحاظ اخلاقی مهم است را در این کلمه نشان بدهم، می خواهم به معنی اصلی این کلمه دست پیدا کنم. سابقه چنین کاری را می توان در مقاله «درباره مزخرف» هری فرانکفورت، استاد دانشگاه پرینستون و کتابی که رویکردش به هدف من نزدیکتر است با عنوان «احمق ها» نوشته فیلسوفی به نام  ایروین آرون جیمز جستجو کرد. سلیقه هر سه نفر ما در مورد اصطلاحات عامیانه، نشان از نوع مسائل مورد علاقه ما است.


من قبول دارم که مفهوم رفتار احمقانه در معنای اخلاقی اش این است که فرد احمق به نحو سرزنش آمیزی دیدگاه اطرافیانش را درک نمی کند، هنگام رهبری کردن دیگران با آنها مثل یک ابزار رفتار می کند، یا وقتی سر و کارش با مردم می افتد بیشتر آنها را آدمهای ساده لوح فرض می کند تا اینکه آنها را به لحاظ اخلاقی و معرفتی همطراز خود بداند. این ناتوانی در همطراز دیدن مردم هم ابعاد فکری دارد و هم ابعاد روانی، و این دو بعد در هر دو طرف این رابطه ( رابطه میان احمق و دیگران) وجود دارد.  خود احمق هم به لحاظ عقلانی و هم به لحاظ روانی معیوب است و به دلیل همین عیب، قادر به درک دیدگاه های عقلانی و عاطفی اطرافیانش نیست. او نمی تواند درک کند که چگونه ممکن است کارش در برخی از مواقع اشتباه باشد و در همان حال حق با دیگران باشد؛ آنچه را که دیگران می خواهند یا برای آن ارزش قائلند برای او هیچ ارزشی ندارد جز اینکه آن خواست ها و ارزش ها به نحوی در خواسته ها و ارزش های  او مستتر باشند. می بینید که جهل یک آدم بی دست و پا که در کاربرد اولیه کلمه «احمق» مد نظر بود به نوعی تبدیل به جهل اخلاقی شده است.


برخی از جنبه های مرتبط با این موضوع پیش از این در روانشناسی و فلسفه مورد بررسی قرار گرفته است – من به «سه گانه تاریکِ» ماکیاولیسم، خودشیفتگی و روانپریشی، و به کتاب آرون جیمز تحت عنوان «احمق ها» اشاره کرده ام. اما منظور من از کلمه «احمق» با نظر دیگران فرق دارد. جیمز در کتابش می گوید: «احمق کسی است که به خودش اجازه می دهد که به ناحق از مزایایی خاص بهره ببرد. این یکی از جنبه های مهم رفتار احمقانه است، اما این همه ماجرا نیست. یک روانپریشِ بی احساس هر چند شباهت زیادی به احمق دارد اما دچار جنون آنی و عاشق خطر پذیری است، که در شخصیت یک احمق این مورد پیدا نمی شود. لازم نیست که احمق کاملا مثل خودشیفته ها، با خودش درگیر باشد یا همانند ماکیاولی ها خودآگاهانه به همه چیز بدگمان باشد، هر چند خودشیفته ها و ماکیاولی ها تا حدود زیادی در ویژگی های احمقانه اشتراک دارند. فکر می کنم منظور من از کلمه احمق این مفاهیم را توامان در خود دارد، چرا که هم به لحاظ نظری در حوزه مفاهیم انتزاعی بکار برده می شود و هم همانطور که خواهید دید در توضیح برخی از ویژگی های خاص این نوع از جانوران مفید فایده است.


نقطه مقابل یک آدم احمق، آدم خوش قلب است. آدم خوش قلب اطرافیان، حتی غریبه ها را به عنوان مردمی می بیند که دیدگاه های ارزشمندی دارند و تمایلات، عقاید، علایق و اهداف تک تک آنها برایش قابل توجه و احترام است. آدم خوش قلب نوبت خود را در صف، به خریداری که عجله دارد می دهد و برای کمک کردن به فردی که برگه هایش پخش و پلا شده اند توقف می کند، به آشنایی که به طور ناخواسته به او بی ادبی کرده است زنگ می زند و عذرخواهی می کند. آدم خوش قلب در یک گفتگو دقت می کند که چگونه ممکن است که او اشتباه کند و حق با شخص مقابل او باشد. 


ناتوانی اخلاقی و عاطفی یک شخص احمق یک امر واضح است. ناتوانی عقلی او هم چیز مشخصی است: هیچ کس به اندازه ای که یک فرد احمق در مورد همه چیز نظر درست دارد، نظریات درست ندارد. او از طریق شنیدن یاد می گیرد و یکی از آن چیزهایی که ممکن است یاد بگیرد، میزان حقیقی حماقت اش است. همانطور که به کوتاهی شرح خواهم داد، واقعیت این است که احمق تمام عیار به طور اجتناب ناپذیری نادان است. فایده دیگری که این نظریه دارد این است که: این نظریه می تواند به شما کمک کند که ببینید آیا در دسته احمق ها جای می گیرید یا نه.


برخی توضیحات و هشدارها


اول اینکه هیچ کس یک احمق تمام عیار یا یک خوش قلب بی عیب نیست. صد البته رفتار انسان ها تا حدود زیادی وابسته به موقعیت شان است. موقعیت های مختلف (مثل جلسات گروهی برای فروش، سفرهای کوتاه) ممکن است برخی را در نظر ما احمق و برخی را خوش قلب جلوه بدهد.


دوم اینکه احمق کسی است که به نحو سرزنش آمیزی از درک دیدگاه اطرافیان ناتوان است. کودکان و افرادی که عقب مانده ذهنی هستند توانایی درک دیدگاه دیگران را ندارند بنابراین آنها را نباید به خاطر ناتوانی شان سرزنش کرد و احمق دانست. همچنین همه دیدگاه ها لایق رفتار یکسان نیستند. برای مثال بی توجهی به دیدگاه نئونازیسم نشانه رفتار احمقانه نیست هرچند آدم خوش قلب ممکن است برای اجتناب از این موقعیت دچار اشتباه دیگری شود.

 

سوم اینکه ممکن است تا حالا وقتی از احمق حرف می زدیم یک مرد در ذهن تان مجسم شده باشد یا وقتی از خوش قلب صحبت می کنیم یک زن را مجسم کرده باشید، این شاید به سابقه فرهنگی ما برگردد اما بهتر است این پیشینه فرهنگی را کنار بگذاریم.


گفتم که نظریه من ممکن است به ما کمک کند که ببینیم آیا خودمان احمق هستیم یا نه. اما در واقع چنین کاری بسیار دشوار است. سیمون ویزیر استاد روانشناسی دانشگاه واشنگتن معتقد است که وقتی که ویژگی های مورد بحث از لحاظ ارزشیابی خنثی هستند و می توان مستقیما آن ها را مشاهده کرد، میل داریم که ویژگی های خودمان را بسیار خوب ارزیابی کنیم اما وقتی این ویژگی ها مملو از قضاوت های ارزشی هستند و نمی شود آنها را مستقیما مشاهده کرد به نحو بدی آنها را ارزیابی می کنیم. اگر از کسی بپرسید که تا چه اندازه پرحرف است یا اینکه تا چه حدی حساس و یا مهربان است و بعد از دوستش بخواهید تا بر اساس همین معیارها او را ارزیابی کند، ارزیابی شخص از خود و ارزیابی دیگران از او معمولا کاملا به هم شبیه هستند- و هر دو ارزیابی هم تلاش می کنند ارزشگذاری خود را به نحو بی طرفانه ای با بهترین بررسی های روانشناختی همراه کنند.


چرا؟ احتمالا به این دلیل که پر حرف بودن و  ساکت بودن کم و بیش خوب است؛ هم خوب است که پر جنب و جوش باشید و هم در مقابل خوب است که آسان گیر باشید،  هر کسی مقداری از این ویژگی ها را با خود دارد. اما تعدادی از ما می خواهیم که سخت گیر، احمق، بی انصاف یا کودن باشیم. و اگر نمی خواهید که خودتان را از این منظر ببینید کافی است این نشانه ها را نادیده بگیرید. خلاصه اینکه این ویژگی ها به نحو پیچیده ای به رفتارهای بیرونی ما مربوط می شوند؛ ما همیشه می توانیم معتقد باشیم که اشتباه فهمیده ایم و از اشتباهات خودمان چشم پوشی کنیم.


با توجه به مدل ویزیر در مورد خودآگاهی در ذهن، من گمان می کنم که تقریبا هیچ ارتباطی میان اینکه یک نفر خودش را تا چه اندازه احمق می داند و اینکه او در واقع چقدر احمق است وجود ندارد. این مفهوم به لحاظ اخلاقی مملو از قضاوت های ارزشی است و توجیه آن وسوسه انگیز و آسان است! چرا سریعا با صندوقدار اینقدر خشن برخورد کردید؟ - خوب او سزوارش بود و من هم روز سختی داشتم. چرا در لحظه آخر وارد این صف شدید، آیا نباید برای خروج منتظر باشید تا نوبت تان بشود؟ - خوب این یک نوع زرنگی است و من هم عجله داشتم! چرا می خواهید این دانش آموز را تجدید کنید تنها به این خاطر که مقاله اش را با یک ساعت تاخیر تحویل داده؟ خوب قانون برای همه یکسان است. تنها دانش آموزانی که به سختی کار کرده اند و مقاله خود را به موقع تحویل داده اند قبول می شوند- تحویل دادن مقاله در این ساعت یک دهن کجی به من بود.


از آنجایی که موثرترین راه برای یادگیری درباره نقایص شخصیت تان، گوش دادن به بازخوردهای صادقانه افرادی است که شما به نظرتشان احترام می گذارید، احمق در مسیر خودشناسی با موانع خاصی حتی فراتر از آنچه که در مدل ویزیر انتظار می رود مواجه است. مسلما او دیدگاه اطرافیانش را درک نمی کند. به احتمال زیاد منتقدانش را به دلیل نادانی کنار می گذارد یا آنها را به جای اینکه عمیقا تحت تاثیر نقدهایشان قرار بگیرد، آنها را به بهانه حماقتشان از کار برکنار می کند.


با این حال کاملا ممکن است که یک احمق تمام عیار به نحوی ظاهری متوجه حماقت خود بشود. او ممکن است بگوید: «خب که چی؟ بله من یک احمق هستم» اگر منظور او از این جمله واقعا سرزنش خودش نباشد، از خودبی خبری اخلاقی اش همچنان باقی خواهد بود. بخشی از این ناتوانی در درک دیدگاه دیگران، ناشی از ناتوانی در درک دیدگاه توهین آمیزش به ایده ها و دغدغه های دیگران به نحوی نامناسب است.


از قضا، خوش قلب کسی است که نگران است که مبادا رفتاری نامناسب داشته باشد. نگران است که نکند کاری بسیار احمقانه انجام داده باشد و احساس می کند مجبور است کارش را جبران کند. اگر برای دیدگاه دیگران به طور جدی احترام قائل نباشید چنین وضعیتی غیر ممکن است. در واقع این اضطراب (حداقل در این مورد) به خودی خود باعث اجتناب از حماقت تمام عیار می شود: نگرانی در مورد اینکه آیا آن این عذرخواهی می تواند جوری باشد که رفتار نامناسبش را جبران کند. از سوی دیگر، اگر این واقعیت را نادیده بگیرید و از نگرانی دست بردارید بسیاری از بنیادهای آسایش تان را از بین می برید.


همه احمق های معمولی حماقتشان را اغلب به طبقات پایین اجتماع و افراد ناشناس نشان می دهند. کلفت ها، دانش آموزان، منشی ها و افراد ناشناس آدمهای بدبختی هستند که بار این حماقت را به دوش می کشند، اگرچه احمق به طور ضمنی یا به صراحت خود را مهمتر از بسیاری از افراد دور و برِ خود می داند اما با کمی خودداری، می تواند تشخیص دهد که اگر آن افراد را در طبقه اجتماعی بالاتر از خود لحاظ کند می بایست احترام بیشتری برای دیدگاه آنان قائل شود. در واقع اغلب، او برای کسانی که در موقعیت بالاتری از او هستند احترام قائل است. شاید احساس احترام در ما آنقدر عمیق است که به کلی محو شده است. شاید احمق کمی احترام را برای کسانی نگه داشته است که به او مستقیم یا غیر مستقیم سود می رسانند تا از آنها را برای رسیدن به اهدافش استفاده کند. او حداقل درباره عقاید دیگران درباره خودش به اندازه کافی نگران است که با یک رویکرد تاکتیکی همانطور که می خواهند به آنها احترام بگذارد. با این همه این وضعیت اتفاق می افتد و احمق معمولی با دست پیش می کشد و با پا پس می زند. مدیران اجرایی شرکت به ندرت می دانند که چه کسانی احمق اند اما منشی ها این افراد را به راحتی تشخیص می دهند.


از آنجایی که فرد احمق تمایل دارد که دیدگاه افرادی را که به لحاظ طبقه اجتماعی از او پایین تر هستند نادیده بگیرد، اغلب برایش مهم نیست که آنها چه نظری درباره او دارند. این موجب رفتار دوگانه می شود. او ممکن است از کوچکترین غلط تایپی یک دانش آموز یا یک منشی عصبانی شود در حالی که خودش اشتباهات فاحشی انجام دهد. این باعث می شود که همان معیارها را در مورد خودش به کار نگیرد. ممکن است که او بر حضور به موقع همکاران تاکید داشته باشد در حالی که همیشه خودش با تاخیر سر کار حاضر شود. او ممکن است به راحتی دیگران را سرزنش کند و از آنها انتظار داشته باشد که این سرزنش را با فراغ بال بپذیرند، در حالی که اگر کسی او را مستقیما سرزنش کند او را دشمن مادام العمر خود خواهد کرد. این دوگانگی در رفتار نشانه کوته بینی اخلاقی فرد احمق است، که به طور طبیعی از عدم درک او از دیدگاه دیگران ناشی می شود. اگر واقعا کسی برای یک هدف غیر خودخواهانه خودش را بجای زیر دستانش بگذارد، به سرعت متوجه این رفتار دوگانه می شود، اما این دقیقا همان چیزی است که احمق همیشه از درک آن عاجز است.


خجالت کشیدن هم برای احمق حداقل در مقابل زیر دستانش عملا امکان پذیر نیست. خجالت کشیدن مستلزم این است که ما تصور کنیم که متقابلا از سوی دیگرانی که دیدگاهشان برای ما قابل احترام است در معرض دید هستیم. همانطور که استعداد فرد احمق برای خجالت کشیدن در مقابل کسانی شکوفا می شود که تمایل دارد آنها را به عنوان همتایان واقعی و روانپزشکان برتر ببیند. و البته این یک نقطه ی حیاتی برای ورود به خودشناسی اخلاقی است.

 

هر قدر که یک شخص در سلسله مراتب اجتماعی بالاتر برود، احتمال بیشتری دارد که دچار حماقت شود. یک عقیده احمقانه مشخص وجود دارد: من مهم هستم، دور و برم را یک عده آدم نادان پر کرده اند. هر دو بخش این گزاره حماقت احمق را از خودش پنهان می کند. خود را مهم دانستن برای یک فرد از خود راضی، یک بهانه خوشایند برای نادیده گرفتن منافع و تمایلات دیگران است. نادان دانستن مردم به نظر دلیل خوبی است که نظرات معقول آنها را نادیده بگریم. هر قدر که در سلسله مراتب اجتماعی بالاتر بروید کشف شواهدی برای اهمیت نسبی تان (درآمد هنگفت تان، جایگاه ممتاز صندلی تان در هواپیما) و حماقت نسبی دیگران (کسانی که نتوانسته اند مانند شما این سلسله مراتب را طی کنند)  راحت تر قابل مشاهد می شود. همچنین چاپلوس ها میل دارند که افراد راستگو و منتقدان درستکارشان را تحت فشار قرار دهند.


البته این تنها توضیح ممکن برای به وجود آمدن احمق های قدرتمند نیست. ممکن است واقعا احتمال بیشتری داشته باشد که احمق ها در کسب و کار و تحصیل نسبت به دیگران موفق تر باشند- حقیقی ترین خوش قلب های اغلب برای پیشبرد اهدافشان نسبت به اهداف دیگران ناتوان هستند. اما گمان نمی کنم که این روابط علی حداقل به همان اندازه در مورد به وجود آمدن آدم های خوش قلب برقرار باشد. اینکه موفقیت تا چه اندازه در به وجود آمدن یک احمق تاثیر دارد مشخص نیست اما من کاملا مطمئنم که در پرورش یک احمق جدید موثر است.

 

احمق اخلاق گرا جانوری است که ارزش توجه ویژه دارد. چارلز دیکنر استاد به تصور کشیدن این نوع افراد است: استادان، مبلغان، کارمندان ادرای بی اهمیت، تجار از خود راضی و آقای اسکروچ که فقرا را به عنوان آدم های تنبل مورد سرزنش قرار می دادند، آقای بامبل که از شهامت الیور تویست بخاطر درخواست بیشتر از او متعجب شده بود، عقاید و تمایلات اهانت آمیز آدم های داستان او که به افراد سطح پایین اجتماع روا می داشتند، همه مغرورهایی که در کتاب های او از خود تصویری غرور آمیز به جا گذاشته اند و برایشان مهم نبوده که دیگران چگونه درمورد آنها فکر می کنند و همه توجیحاتی که به وسیله مجموعه ای از «باید» های اخلاقی صورت می گرفت.


اسکروچ و بامبل شخصیت های کارتونی بودند و می توانیم مطمئن باشیم که ما به اندازه آنها بد نیستیم. با این حال من احساس می کنم که خودم و تمام کسانی که خوش قلب تمام عیار نیستند تمایل داریم که امتیازات مان را به وسیله توجیحات دروغین اخلاقی موجه نشان دهیم. مثل دلایلی که من برای گول زدن دخترم در مورد اینکه او به بهترین مدرسه می رود می آورم؛ یا این دلیل که چرا استاد باید مرا برای جواب دادن انتخاب کند به جای آنکه از دانشجوی فارغ التحصیلی که دستش را زودتر از من بالا برده بپرسد؛ و یا دلایلی که من برای نگه داشتن 400 کتاب از کتابخانه در اتاق اداره ام رو می کنم. 


به نظر می رسد که فیلسوفان استعداد ویژه ای برای اینکار دارند: آنها می توانند برای هر چیز یک توجیه اخلاقی پیدا کنند که به خوبی تاثیرگذار باشد. (شاید بتوان چنین استعدادی در توجیه را با این مثال توضیح داد که به نظر می رسد استادان فلسفه اخلاق روی هم رفته در قیاس با گروه های دیگر به لحاظ اخلاقی رفتار بهتری ندارند. این ادعا بر اساس یک سری از تحقیقات میدانی است که من و همکارانم در در یک طیف وسیعی از موضوعات انجام داده ایم، از دزدی از کتابخانه گرفته تا رفتار مودبانه در کنفرانس های تخصصی، از میزان کمک به نهادهای خیریه گرفته تا عضویت در حزب نازی در سالهای دهه 1930). توجیحات اخلاقیِ احمق به او کمک می کند که دیگران نادیده بگیرد و این نادیده گرفتن مانع از این می شود که او توجیحات اخلاقی خود را اصلاح کند. به همین دلیل این توجیهات برای او کافی است که افراد زیر دستم را مورد خطاب قرار دهم و ادعاهای گزافم را مبنی بر اینکه شما منتقدان احمقی هستید مطرح کنم. اگر بخواهید می توانید همه اینها را در قالب اصطلاحات دانشگاهی بریزید.


توجیحات اخلاقی احمق باعث می شود که او در دیدگاه های اخلاقی خود اشتباه کند. بخشی از این اتفاق به دلیل تمایلات اخلاقی او به خودخواهی است، و بخشی هم به دلیل نادیده گرفتن دیدگاه دیگران است که باعث می شود در فهم کلی خود دچار اشکال شود. اما دلیل دوم موثرتر از اولی است. نادیده گرفتن دیدگاه دیگران ناچارا منجر به نادیده گرفتن تمامی علاقه های انسانی اعم از ارزش بازی یا ورزش، طبیعت، حیوانات خانگی، آداب و رسوم فرهنگی اقوام و در واقع هر چیزی که برای او مهم نباشد می شود. پژوهشگر عصبانیی را در نظر بگیرید که نمی تواند این موضوع هضم کند که شخصی وقتش را با لاک زدن تلف کند. یا یک مقام سیاسی را در نظر بگیرید که به ظاهر خود اهمیت می دهد اما اهمیتی برای این موضوع قائل نیست که فردی تمام زندگی اش را وقف یک نسخه خطی به زبان لاتین بکند. احمق با هر موضوع دیگری هم که مواجه شود با توجیهات اخلاقی به توهین های خود ادامه می دهد.


علاوه بر این بخشش، کاربردی تر و به زندگی اخلاقی نزدیک تر است. تقریبا هر آنچه که همه مردم انجام می دهند با نقصی همراه است: جمله بندی برخی از افراد دارای نواقصی است، بعضی از افراد کمی دیر حاضر می شوند، دسته ای لباس های رنگ و رو رفته می پوشند، برخی تند مزاج و زود رنج هستند، انتخاب بعضی گاهی احمقانه است، دسته ای از آدمها در درست کردن قهوه کمی صرفه جو هستند و بعضی از آهنگسازها موسیقی پیش پا افتاده می سازند. بخشش کاربردی به این معنی است که اجازه دهیم این نواقص، فراموش شوند یا شاید بهتر است که کاملا به آنها بی توجه باشیم.

 

در مقابل احمق نه مشکلاتی که دیگران در رسیدن به کمالاتی که او خاص خود می داند را درک می کند و نه این احتمال را که بخشی از آنچه که او به عنوان یک نقص می شناسد در واقع بی نقص باشد. بنابراین احمق به طور طبیعی با توجیهات دشوار اخلاقی دست به گریبان است. (در حالی که خوش قلب به طور طبیعی یک بخشش دلسوزانه دارد) و در موارد نادری که یک احمق بخشنده ظاهر می شود، بخشندگی او ناهمگون است: عیب هایی که او نادیده می گیرد عینا همان عیب هایی است که او هم به آن عیب ها دچار است یا دلایل پنهانی برای رخ دادن چنین اشتباهاتی دارد.

 

یکی دیگر از احمق های کارتونی که بر اساس یک اثر ادبی شاهکار ساخته شده است را در نظر بگیرید: سوروس اسنیپ (در فیلم هری پاتر) استاد ساخت «معجون خشم» در رمان های جی کی رولینگ، همیشه دوست داشت که به سمت هری پاتر یا هر کسی که او را عصبانی می کرد چکش پرتاب کند. همیشه با عصبانیت آماده جنگ بود، اما این تمایل او بروز و ظهوری نداشت و در عوض با دامبلدور (رئیس مدرسه جادوگری) رفتاری از روی بخشش و وسعت نظر داشت.


علیرغم اینکه فرد احمق تقریبا به نحو اجتناب ناپذیری در دیدگاه اخلاقی خود نقایصی دارد، توجیهات اخلاقی او گاهی می تواند در مورد برخی موضوعات مهم و خاص درست از آب درآید (همانطور که در داستان هری پاتر، سرانجام ثابت شد که اسنیپ اینگونه بوده) مخصوصا اگر او یک هدف بزرگ اجتماعی در سر داشته باشد. لازم نیست که او تنها به پول و جایگاه اجتماعی فکر کند. در واقع گاهی یک نگرانی انتزاعی در مورد اصول اخلاقی و سیاسی می تواند جایگزین نگرانی واقعی درباره مردم شود و احتمالا او را به سمت یک از خودگذشتگی واقعی سوق دهد. 


در مبارزات اجتماعی، آدم خوش قلب همیشه دچار برخی شکست ها می شود: استعداد آدم خوش قلب برای دیدن مواردی از دیدگاه رقیب، مانع از آن می شود که او بیش از اندازه به خود اطمینان داشته باشد و برای رسیدن به اهدافش میلی به پایمال کردن حقوق دیگران ندارد. گاهی وقتی که جنبش های اجتماعی توسط یک احمق که کارهای خود را به لحاظ اخلاقی توجیه می کند، خوب عمل می کنند. من برای اجتناب از گمراهی و دلخوری دیگران به نمونه خاصی اشاره نمی کنم.


اما چطور می توانید شخصیت اخلاقی خود را ارزیابی کنید؟ شما می توانید این برچسب ها را روی خود امتحان کنید: «تنبل»، «احمق»، «غیر قابل اعتماد» و از خودتان بپرسید که آیا اینگونه هستید؟ همانطور که در کتاب ویزیر و دیگر روانشناسان شخصیت آمده، این روش ممکن است کمکی به تشخیص شخصیت اخلاقی تان نکند. من معتقدم روش موثرتر این است که ما از تامل از نگاه اول شخص (من چطور هستم؟) به توصیف از نگاه دوم شخص (به من بگو، من چطور هستم؟) تغییر وضعیت دهیم. یعنی بجای درون گرایی تلاش کنیم که بشنویم. در حالت ایده آل در زندگی شما افرادی وجود دارند که از نزدیک با شما آشنا هستند، شما به راستگویی آنها اطمینان دارید و آنها هم نگران شخصیت شما هستند. آنها می توانند به نحوی صادقانه و محبت آمیز نقص هایتان را به شما بگویند و برای نشان دادن آنها به شما اصرار کنند. به آنها فضای لازم برای انجام این کار را بدهید و خود را برای ناامیدی از خودتان آماده کنید.


برای اینکه این کار را به نحو احسن انجام دهیم، این رویکرد دوم شخص می تواند انصافا برای ویژگی هایی نظیر تنبلی، غیر قابل اعتماد بودن، به خوبی عمل کند، مخصوصا اگر قلمرو این ویژگی ها را محدود در نظر بگیرید: مثلا تنبلی در مورد فلان موضوع یا غیر قابل اعتماد در مورد بهمان مسئله. اما همانطور که در بالا اشاره کردم حماقت یک ویژگی غیر قابل مهار است، به همین خاطر اگر کسی شدت حماقتش زیاد باشد نمی تواند به درستی بشنود. منتقدان شما احمق هستند، حداقل در این مورد خاص (یعنی وقتی که شما را در مورد حماقت تان مورد نقد قرار می دهند). شما فکر می کنید که آنها نمی توانند نظر شما را درک کنند هرچند در واقعیت این شما هستید که نمی توانید آنها را درک کنید.


برای کشف میزان حماقتِ یک شخص، بهترین روش شاید نه تامل مستقیم بر روی خودتان (روش اول شخص) باشد و نه پرسش از یک منتقد آشنا (روش دوم شخص) بلکه روش سوم شخص از همه بهتر باشد: یعنی با نگاه کلی به دیگران میزان حماقت خودتان را تعیین کنید. آیا به هر سمت که نگاه می کنید، احمق ها، افراد خسته کننده، بی هویت، مردمان نادان و کسانی که با شما دشمن هستند دور و برتان را پر کرده اند؟ آیا شما تنها شخص شایسته و معقولی هستید که می توان یافت؟ به عبارت دیگر منظره ای از جهان که در ابتدای مقاله به آن پرداختیم چقدر برایتان آشنا بود؟


اگر از اینکه آن منظره از جهان برای تان آشنا باشد احساس شرم می کنید و اگر برای توجیه خودتان مجبور نیستید که بیش از اندازه از خود دفاع بکنید، می توانید نتیجه بگیرید که یک احمق تمام عیار نیستید. اما چه کسی یک احمق تمام عیار است؟ همه ما جایی در وسط این طیف قرار داریم. به وسیله این دیدگاه می توان فورا دیدگاه احمق را در مورد جهان تشخیص داد. این نظر ماست اما خوشبختانه فقط گاهی اوقات اینگونه فکر می کنیم.

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: صادق از [ ایران ]
سلام بر دوست خوبم حسن نژادبا جست وجو های فراوان توانستم تو را پیدا کنم ولی در مورد احق می توان گفت که احمق در واقع کسیست که فکر میکند باهوش است
سه‌شنبه 25 مهر 1396 ساعت 08:38
امتیاز: 0 0