X
تبلیغات
رایتل

Zapiroos

عالمان بی‌عمل!

اخلاق چیزبرگری


بعضی از سوالات قدیمی فلسفه فراتر از فهم یک بچه هفت ساله است. اگر خدا وجود دارد چرا چیزهای بد اتفاق می افتد؟ از کجا می دانید که جهان دیگری وجود دارد؟ آیا ما فقط از یک جسم مادی ساخته شده ایم که پس از مرگ تبدیل به خاک می شود؟ آیا می شود انسان ها را به قصد تفریح، کشت یا از آنها دزدی کرد؟ این سوال‌ها به طور طبیعی مطرح می شوند اما پاسخ دادن به آنها کار دشواری است.

  

هشت سال پیش، من در مورد رفتار اخلاقیِ استادانِ فلسفه اخلاق یک سری تحقیقات تجربی انجام می دادم. در آن زمان پسرم دیوید هفت ساله بود. یک روز وقتی که دیوید در صندلی عقب ماشین نشسته بود از او پرسیدم: «دیوید به نظر تو افرادی که در مورد انصاف و خوبی، بیشتر از دیگران فکر می‌کنند، رفتارشان بهتر از دیگران است؟ آیا ممکن است که آنها منصف‌تر و خوب‌تر از دیگران باشند؟


دیوید به فکر فرو رفت، من از آینه عقب ماشین صورتش را می‌دیدم.


من دوباره ادامه دادم: «بچه هایی که همیشه در مورد انصاف و بخشندگی حرف می زنند، اغلب فقط از تو می‌خواهند که با آنها منصف باشی و وسایل‌ات را به آنها ببخشی.»


هر وقت که با یک استاد فلسفه اخلاق برای اولین بار دیدار می کنم عادت دارم از او پرسم که آیا رفتار یک استاد فلسفه اخلاق با دیگر استادان فرقی دارد یا نه. اغلب آنها پاسخ می دهند که نه، هیچ فرقی ندارد.


آنوقت من سوال می کنم که چرا این طور نیست؟ آیا فکر کردن در مورد اخلاق نباید به نوعی در رفتار آن شخص تاثیر بگذارد؟ آیا این طور به نظر نمی رسد؟


با تعجب می بینم که برخی از استادان تخصصی فلسفه اخلاق با این سوال من به فکر فرو می روند. پاسخ آنها به این سوال گاهی مرا جسورتر می کند و بحث در می گیرد اما آنها چیز بیشتری به جوابشان اضافه نمی کنند. آنها می گویند که اخلاق آکادمیک کلا درباره مسائل انتزاعی و موارد نادر است و کاری با زندگی روزمره ندارد. ادعایی که می شود با چند مثال آن را نقض کرد: بحث ارسطو درمورد فضیلت، بحث کانت در مورد دروغ، بحث سینگر در مورد کمک مالی به موسسات خیریه.


این استادان می گویند: آیا شما از یک معرفت شناس انتظار دارید که دانش بیشتری داشته باشد؟ آیا انتظار دارید که یک پزشک احتمالا کمتر سیگار بکشد؟ من در جواب به آنها می گویم که شواهد تجربی نشان می دهند که احتمالا تعداد پزشکان سیگاری در یک شرایط اجتماعی و اقتصادی یکسان از غیر پزشکان سیگاری کمتری است. ممکن است یک معرفت شناس دانش بیشتری نداشته باشد اما انتظار می رود یک فعال حقوق بشر رفتار متناسب با عقیده اش را بروز بدهد و اگر غیر از این رفتار کند موجب تعجب است. من فکر می کنم روابط میان زندگی حرفه ای و زندگی شخصی افراد در شرایط مختلف نقش متفاوتی بازی می کند.


برای من عجیب است که افراد حرفه ای در این مورد  چقدر حرف کمی برای گفتن دارند. ما مارتین هایدگر را برای گرایش به نازیسم سرزنش می کنیم و از این که میان گرایش او به نازیسم و عقاید فلسفی اش رابطه عمیقی وجود دارد تعجب می کنیم. اما فراموش می کنیم که باید خودمان را هم در این مورد ارزیابی کنیم.


چنین موضوعی در مورد روحانیون هم صدق می کند. در سال 2010 من در باره برخی از آثارم در انستیتو کنفسیوس اسکاتلند سخنرانی داشتم. پس از سخنرانی رو به دو اسقفی که در آنجا حضور داشتند کردم و از آنها پرسیدم آیا روحانیون معمولا رفتاری بهتر از مردم عادی دارند، یا اینکه شبیه آنها هستند و یا شاید هم از دیگران بدترند؟


یکی از آنها جواب داد: «تقریبا شبیه دیگران هستند.»


دیگری جواب داد: «بدتر از مردم عادی هستند!»


هیچ وقت هیچ فرد روحانی را ندیدم که رفتار روحانیون را به لحاظ اخلاقی بهتر از دیگران بداند، در حالی که آنها همه وقتشان را صرف آموزش های مذهبی و بحث های اخلاقی می کنند. شاید فکر کنید افراد حرفه ای در این مورد تا حدودی تواضع به خرج می دهند. اما من اغلب ناامیدی واقعی را در صدایشان احساس می کنم، و حسرت از گذشته را در نگاهشان می بینم.


در یک سری از تحقیقات که اغلب با همکاری جاشیو راست استاد فلسفه دانشگاه اِستِسون انجام شد، من به طور آزمایشی رفتار اخلاقی استادان فلسفه اخلاق را مورد بررسی قرار دادم. تاآنجا که من اطلاع دارم، جاشیو و من تنها کسانی هستیم که تا به حال این کار را به روش سیستماتیک انجام داده ایم.


ما برای ارزیابی رفتار اخلاقی استادان به این معیارها توجه کردیم: شرکت در انتخابات عمومی، تماس تلفنی با مادر، خوردن گوشت پستانداران، کمک به موسسات خیریه، نوشتن نامه، بحث با صدای بلند و کوبیدن بر سر میز هنگام حرف زدن، پاسخ به ایمیل دانشجویان، شرکت در کنفرانس بدون پرداخت هزینه ثبت نام، اهدا عضو، اهدا خون، سرقت کتاب از کتابخانه، ارزیابی کلی اخلاقی فرد از سوی همکاران بر اساس نظرات شخصی، صداقت در پاسخگویی به سوالات نظر سنجی و شرکت در حزب نازی در آلمان دهه 1930.


پر واضح است که برخی از این معیارها از بقیه مهم ترند. این معیارها از رفتارهای پیش پا افتاده (نوشتن نامه) تا تصمیمات اساسی در زندگی (شرکت در حزب نازی)، و از کمک به غریبه ها (اهدا خون) تا تعاملات شخصی (تلفن کردن به مادر) مرتب شده اند. برخی از معیارهای ما بر اساس خود- اظهاری بوده (یعنی ما با مادران آنها در مورد اینکه فرزندانشان واقعا هر چند وقت یکبار به آنها تلفن می کنند تماس نگرفتیم.)


با این همه اکثر معیارها بر اساس مشاهده مستقیم یا بر اساس اظهارات تایید شده و یا اطلاعات بایگانی جمع آوری شده اند. در برخی موارد ما همزمان هم از خوداظهاری و هم از اطلاعات واقعی تر استفاده کردیم. برای مثال توانستیم خوداظهاری استادان فلسفه در مورد میزان شرکت در انتخابات را با سوابق دولتی موجود مقایسه کنیم. هیچ شاهدی مبنی بر اینکه خوداظهاری استادان فلسفه اخلاق و رفتارشان دقیق تر یا نادقیق تر از خوداظهاری دیگر گروه ها باشد پیدا نکردیم.


استادان فلسفه اخلاق هیچ رفتار بهتری از خود نشان ندادند. بر اساس نتیجه بررسی ما حتی یک مورد هم وجود نداشت که استادان فلسفه اخلاق بر اساس معیارهای اصلی ما رفتار بهتری نسبت به استادان دیگر در گروه های مورد مقایسه از خود نشان داده باشند. اما روی هم رفته رفتار آنها بدتر هم نبود. در اغلب موارد رفتار استادان فلسفه اخلاق هیچ فرقی با دیگر استادان در رشته های دیگر نظیر، منطق، شیمی، تاریخ و زبان های خارجی نداشت.


با این همه استادان فلسفه اخلاق معیارهای اخلاقی سختگیرانه تری را برای برخی موضوعات مثل گیاه خواری و کمک مالی به موسسات خیریه در نظر می گرفتند. نتایج ما مخصوصا در مورد گیاه خواری قابل توجه بود. در یک نظرسنجی از استادان پنج ایالت آمریکا به این نتیجه رسیدیم که 60 درصد از استادان فلسفه اخلاقی که در نظر سنجی شرکت کرده اند به طور مرتب از گوشت پستانداران مثل گاو و خوک استفاده می کنند در حالی که آنها در مقیاس توصیفی که از «به لحاظ اخلاقی خیلی بد» تا «به لحاظ اخلاقی خیلی خوب» تنظیم شده بود، خوردن گوشت پستانداران را «به لحاظ اخلاقی بد» توصیف کرده بودند. در مقابل تنها 19 درصد استادان رشته های غیر از فلسفه این کار را بد توصیف کرده بودند.


این یک تفاوت قابل توجه در حوزه نظر است! استادان فلسفه که در رشته های دیگر غیر از اخلاق تدریس می کردند وضع میانه ای داشتند 45 درصد از آنها خودرن گوشت پستانداران را بد می دانستند. اما کمی بعد وقتی که در نظر سنجی از آنها پرسیدیم که آیا شب گذشته از گوشت پستانداران برای شام استفاده کرده اند یا نه به لحاظ آماری تفاوت معنی داری میان گروه ها وجود نداشت، تقریبا 38 درصد از استادان در همه گروه ها اذعان کردند که شب گذشته گوشت پستانداری را برای شام خورده اند (در این مقایسه 37 درصد استادان فلسفه اخلاق گوشت یک پستاندار را برای شام خورده بودند.)


در مورد کمک مالی به موسسات خیریه هم نظیر همین نتیجه بدست آمد. در همان نظر سنجی ما از استادان پرسیدم که یک استاد معمولی باید چه مقدار از درآمد خود را به موسسات خیریه بدهد و بعد پرسیدیم که آنها شخصا در سال گذشته چه مقدار به موسسات خیریه کمک کرده اند. استادان فلسفه اخلاق معیارهای سختگیرانه تری را در نظر داشتند: پیشنهاد متوسط آنها هفت درصد از کل درآمد بود در حالی که دیگر استادان به طور متوسط پنج درصد از کل درآمد را برای این کار در نظر داشتند. با این همه استادان فلسفه اخلاق در عمل درصد بیشتری از دیگران به این موسسات کمک نکرده بودند (هر دو گروه چهار درصد از کل درآمد خود را به این کار اختصاص داده بودند).


حتی با اضافه کردن یک مشوق کمک به خیریه به نیمی از نظر سنجی های ما (یعنی قول یک کمک 10 دلاری به یکی از موسسات خیریه به انتخاب استادان از فهرستی که به آنها داده بودیم) احتمال کمک استادان فلسفه اخلاق در این بررسی افزایش پیدا نکرد. جالب این که استادان فلسفه ای که در رشته ای غیر از اخلاق تدریس می کردند اگرچه پایین ترین میزان کمک به خیریه را داشتند (سه درصد از کل درآمد) تنها گروهی در نظر سنجی بودند که به میزان قابل ملاحظه ای متعهد کمک 10 دلاری شدند.


آیا باید انتظار داشته باشیم که رفتار استادان فلسفه اخلاق به خوبی همان نتایجی باشد که آموزش می دهند یا حداقل رفتارشان تناسب بیشتری با هنجارهای اخلاقی ای که از آن حمایت می کنند داشته باشد؟


شاید پاسخ این سوال «نه» باشد. به این مثال فرضی توجه کنید:

فرض کنید یک استاد فلسفه اخلاق دلایل اخلاقی پیتر سینگر در مورد گیاه خواری را به دانشجویان دوره لیسانس خود تعلیم می دهد. او می گوید که به نظرش دلایل سینگر درست هستند و از نگاه خود او هم خودرن گوشت به لحاظ اخلاقی نادرست است. بعد از اتمام جلسه کلاس استاد به رستورانی می رود تا چیز برگر بخورد. یکی از دانشجویان کلاس او را می بیند و به استاد می گوید از اینکه می بیند او در حال خوردن گوشت است، تعجب کرده است. (مثال های دیگری را می توان جایگزین این مورد کرد: وفاداری زناشویی، کمک های خیریه، صداقت مالی، شجاعت در دفاع از افراد ضعیف.)


استاد فلسفه اخلاق از دانشجو می پرسد: «چرا تعجب کردی؟ لذت بردن از این چیز برگر لذیذ هنوز هم برای من به لحاظ اخلاقی نادرست است. اما من تلاش نمی کنم که یک قدیس باشم، من فقط تلاش می کنم که به لحاظ اخلاقی به اندازه افراد دور و برم انسان خوبی باشم. به اطراف نگاه کن. تقریبا همه در حال خوردن گوشت هستند. چرا باید این لذت را هر چند که نادرست باشد از خودم دریغ کنم در حالی که بقیه مردم این کار را نمی کنند؟ در واقع این منصفانه نیست که تنها به این دلیل که من استاد فلسفه اخلاق هستم معیارهای اخلاقی سختگیرانه تری برای من در نظر گرفته شود. من هم مثل همه استادان دیگر پول می گیرم که درس بدهم، تحقیق کنم و مقاله بنویسم. من پول می گیرم که استعداد علمی خودم را در راه ارزیابی استدلال های فکری در خصوص خوب و بد یا درست و غلط  بکار بگیرم. اگر می خواهی که من مثل یک فرد الگو زندگی کنم باید پول بیشتری به من بدهی!»


او ادامه می دهد: « علاوه بر این اگر ما می خواهیم که استادان فلسفه اخلاق بر اساس معیارهایی که به آن معتقدند زندگی کنند فشار این درخواست ممکن است تحقیقات تخصصی آنها را منحرف کند. اگر استادی احساس کند باید آنگونه که درس می دهد، زندگی کند، سعی خواهد کرد که نتیجه تحقیقاتش طوری نباشد که که خودش قربانی آن نتیجه شود. مثل این نتیجه که ثروتمندان باید بخش زیادی از دارایی خودشان را به امور خیریه بدهند یا اینکه ما باید تنوع غذایی مان را محدود کنیم. قطع ارتباط تحقیقات دانشگاهی تخصصی در خصوص اخلاق از انتخاب های شخصی استادان این رشته به آنها اجازه می دهد که استدلال های اخلاقی را به شیوه منصفانه تری بررسی کنند. اگر کسی از ما انتظار نداشته باشد که بر اساس عقاید علمی خودمان رفتار کنیم، احتمال بیشتری دارد که به حقایق اخلاقی دست یابیم.»


دانشجو پاسخ می دهد: « بر این اساس حالا به لحاظ اخلاقی اشکال ندارد که من هم یک چیزبرگر سفارش بدهم؟»


استاد پاسخ می دهد: «نه! مگر گوش نمی دادی؟ این کار به لحاظ اخلاقی نادرست است. حتی اگر بپذیرم که شما چیزبرگر سفارش بدهید به لحاظ اخلاقی کار نادرستی انجام داده ام. من پیشنهاد می کنم که آواکادو یا جوانه گندم سفارش بدهید. امیدوارم که دلایل پیتر سینگر و من به ساخت جهانی عاری از خشونت علیه حیوانات و ترویج گیاه خواری کمک کند.»


تصور می کنم که دراین حالت دانشجو پاسخ بدهد:« این نکته مرا به یاد رویکرد توماس جفرسون در مورد قانون برده داری انداخت» تصور کنید دانشجو سیاه پوست هم باشد.


استاد جواب می دهد: «احتمالا همین طور است. جفرسون انسان بزرگی بود. او این شجاعت را داشت که بفهمد که شیوه زندگی اش به لحاظ اخلاقی نفرت انگیز است. او به معمولی بودن خودش اذعان داشت و با هر دلیلی که به دنبال پنهان کردن این موضوع بود، مخالفت می کرد.»

 

بیایید این دیدگاه را اخلاق چیزبرگری بنامیم.


هر کدام از ما اگر بخواهیم می توانیم به راحتی به لحاظ اخلاقی بهتر شویم. برای عده ای از ما که ثروتمند به حساب می آیند این کار راحت تر است: ثروتمندان می توانند پول کمتری برای تجملات خرج کنند و پس انداز این کار را صرف اهداف خوب بکنند. اگر غیر مرفه باشند البته اگر فقیر نباشند می توانند وقت بیشتری برای کمک کردن به دیگران اختصاص دهند. همیشه راه های متعددی برای این کار وجود دارد که از طریق آنها می توان با کمک کردن به کسانی که محتاج مهربانی ما هستند مهربانتر شویم.


با این حال اغلب ما به لحاظ اخلاقی آدم های معمولی میان مایه ای هستیم. موضوع این نیست که برای بهتر شدن تلاش می کنیم اما موفق نمی شویم یا اینکه بهانه خوبی برای بهتر نشدن داریم. ما، یا دست کم اغلب ما در واقع قصدی جز معمولی شدن نداریم. اخلاق چیزبرگری شاید تنها مورد غیر معمولی باشد که با خودش در این مورد روراست است. ما می خواهیم که به لحاظ اخلاقی به اندازه اطرافیان خودمان خوب باشیم. اگر آنها بخواهند در موردی تقلب کنند یا با موردی کنار بیایند ما هم همان کار را انجام خواهیم داد. ما نمی خواهیم وقتی که دیگران از مزایای یک کار بد لذت می برند به خاطر یک کار خوب متحمل رنج شویم. اگر زندگی خوب اخلاقی باعث ناراحتی و ناخوشایندی باشد، اگر این نوع زندگی مستلزم فداکاری های مکرری باشد که باعث ناراحتی ما بشود و جبران این فداکاری ها به همان شکل ممکن نباشد و دیگران هم چنین فداکاری هایی نکنند، ما چنین زندگی ای را نخواهیم خواست.


به نظر می رسد که تحقیقات تجربی اخیر در روانشناسی اخلاق، مخصوصا مقالات روبرت بی سیالدینی، استاد بازنشسته دانشگاه ایالت آریزونا این تمایل عمومی را تایید می کند. مردم اگر ببیند که دیگران کاری را انجام می دهند احتمال بیشتری دارد که از آن کار پیروی کنند و احتمال کمتری وجود دارد به کاری دست بزنند که دیگران از آن تخطی می کنند. بررسی های تجربی در خصوص اخلاق خود- تجویز نشان می دهد مردمی که در یک موقعیت رفتار خوبی را از خود بروز می دهند به خودشان اجازه می دهند که در موقعیت بعدی کمتر خوب باشند. ما به دور و بر مان زل می زنیم و بعد تصمیم می گیریم که به لحاظ اخلاقی یک فرد میان مایه باشیم. 


پس فایده کار اخلاقی چیست؟ ایده ای در این مورد وجود دارد. شاید این ایده به ما این قدرت را بدهد که حد میانه مایگی را با دقت بیشتری مورد بررسی قرار دهیم. فرض کنید من روی مبل نشسته ام و استراحت می کنم در حالی که همسرم در حال شستن ظرف های شام است. من می دانیم که به لحاظ اخلاقی بهتر است که به او کمک کنم تا اینکه به استراحتم ادامه دهم. اما واقعا اگر به او کمک نکنم چقدر برای من بد است؟ خیلی بد؟ یا فقط یه کم بد؟ شاید اصلا بد نیست اما اگر اینقدر احساس تنبلی نمی کردم بهتر بود که به او کمک می کردم؟ این جواب ها به ذهنم می آید. در اغلب موارد ما از قبل می دانیم که کار خوب کدام است. برای تشخیص کار خوب از بد هیچ تلاش و مهارت مخصوصی لازم نیست. شاید بهتر است اینطوری بپرسیم که چه قدر می توانیم  از ایده آل هایمان در زمینه اخلاق کوتاه بیاییم؟


فرض کنید که این موضوع درست باشد که ما تنها با معیارهای نسبی به کارهای خوب دست می زنیم نه با معیارهای مطلق. اگر این درست باشد، ما از تاثیر کشفی که به فرض می گوید خوردن گوشت به لحاظ اخلاقی نادرست است باید چه انتظاری داشته باشیم ؟ اگر سعی می کنید که به اندازه دیگران خوب باشید و نه بیشتر، بنابراین می توانید از خوردن چیزبرگر لذت ببرید. ممکن نیست که رفتار شما به هیچ وجه تغییری بکند. آنچه تغییر می کند این است: شما اعتماد کمتری به رفتار دیگران خواهید کرد از جمله خودتان.


ممکن است امیدوار باشید که دیگران تغییر کنند. ممکن است که شما از تغییر اجتماعی عمومی حمایت کنید اما تمایلی به پیش قدم شدن نخواهید داشت. درست مثل جفرسون.


یکبار من در پایان یک کنفرانس درباره اخلاق در یک رستوران گران قیمت در حال لذت بردن از شام با یک استاد برجسته فلسفه اخلاق بودم. سعی کردم این ایده ها را با او در میان بگذارم.


او در پاسخ به سوال من گفت: «نمره B+ ، این آن چیزی است که من به دنبال آنم»

من فکر می کنم، اگرچه به زبان نمی آورم که B+ به نظرم کافی است. احتمالا این همان چیزی است که من به دنبال آن هستم. من به دنبال جایگاه B+ روی منحنی بزرگ اخلاقیِ افراد سفید پوستِ طبقه متوسط و تحصیل کرده آمریکای شمالی هستم و بگذارید دیگران نمره A  بگیرند.


من فکر می کنم اغلب ما که به دنبال B+ هستیم احتمالا به نمره ای پایین تر از آن دست می یابیم. این به آن دلیل است که ما خودمان را فریب می دهیم. اینجا من در حالی که باز از فرزندم دور هستم در یک کنفرانس معتبر در هتلی زیبا که هزینه اقامت هر شب در آن 200 دلار است شرکت کرده ام، این طوری که من در حال بزرگ کردن فرزندم هستم و از افزایش اعتبارم به عنوان یک فیلسوف لذت می برم مرا در مورد خودم به شک انداخته است. من چگونه انسانی هستم؟ من چگونه پدری هستم؟  B+؟


از درون خودم صدایی می شنوم که می گوید: «آه این قابل بخشش است! من برای بچه ها یک الگوی موفقیت شغلی و استقلال هستم. اخلاق هم آنقدرها سختگیر نیست. آثار فلسفی ام به بهبود عمومی اجتماع کمک می کند و کمی هم به موسسات خیریه کمک می کنم، به طوری که این نقص ها را جبران می کند. اگر این کارها را نمی کردم خیلی ناامید می شدم و این ناامیدی مرا تبدیل به پدر و معلم بدتری می کرد. بعلاوه این به خودم مربوط است. و ... آه وقتی که به این موضوع فکر می کنم می بینم که آنچه را که می خواهم انجام دهم چقدر با آنچه که به لحاظ اخلاقی بهترین است متناسب است!»


اغلب فیلسوفان باستان و صاحب نظران حوزه اخلاق در سنت های معرفت دینی، چه در غرب و چه در شرق، اخلاق چیزبرگری را چیز عجیب و غریبی دانسته اند. آنها بر این اعتقاد بودند که هدف اصلی تعلیمات اخلاقی تزکیه نفس یا خودسازی است. اغلب این متفکرین قبول داشتند که گفتار و رفتار فلاسفه به یک اندازه جهت قضاوت در مورد آنها موثر است. از نظر آنها یک فیلسوف بزرگ یک الگو است یا می بایست باشد.او مثالی زنده از یک شخص سعادتمند است. اندیشه سقراط به همان اندازه که در گفتگو هایش با دیگران مشهود است در نوشیدن شوکران توسط او نیز نهفته است، ما کنفسیوس را به درستی شخصیتش و سیذارتا گوتاما (بودا) را به چشم پوشی از ثروت، مسیح را به شستن پای حواریون می شناسیم نه صرفا به گفته هایشان. سقراط نمی گفت: به لحاظ اخلاقی نوشیدن شوکران کار خوبی است اما من از خوردن آن سر باز می زنم. (شاید او می توانست این را بگوید اما اگر این را می گفت، تبدیل به الگوی دیگری می شد.) 


شک دارم که هیچ یک از فیلسوفان قرن بیست و یکم بتوانند نحوه زندگی شان را به عنوان یک نحوه زیست عاقلانه پیشنهاد کنند. این دیگر اسمش فیلسوف نیست و کسانی که آنها را به عنوان یک فرد خردمند می شناسند عموما در اشتباه اند.من فکر می کنم هنوز هم در مورد نادرستی اخلاق چیزبرگری، حق با فلیسوفان دوران باستان است.


شاید موضوعرا بتوان اینگونه دید: اسنادی در اختیار من است که نسل های قبلی بیشترین تلاش خود را صرف بیان فهم اخلاقی شان از عالم کرده اند. حتی برخی از آن دستاوردهایی فراتراز تفکرات فیلسوفان باستان داشتند، در میان آنها نسلهایی هستند که عادت به نوشتن متون فلسفی نداشتند و فرهنگ های مختلفی وجود دارند که سابقه طولانی در نوشتن مطالب فلسفی دارند که می توان آن ها را با هم مقایسه کرد. به دلیل اینکه بخش زیادی از وقتم را برای فکر کردن درباره این موضوعات اختصاص داده ام، بسیار سخاوتمندانه و بر اساس معیارهای جهانی پول دریافت کرده ام. با این فرصت جذاب باید چه می کردم؟ آیا باید از آن برای چاپ کتاب استفاده می کردم؟ و از همکارانم جایزه می گرفتم و به همان اندازه حقوق های بیشتری دریافت می کردم؟ مطمئنا. آیا در حالی که پسر هفت ساله ام شاهد این ماجرا بود باید از این موقعیت به عنوان اهرم فشاری بر دیگران برای رفتار بهتر با من استفاده می کردم ؟ بله، بعضی اوقات فکر می کنم باید این کار را می کردم. آیا باید از آن برای تغییر دادن رفتار دیگران به نحوی که جهان را جای بهتری برای زندگی کنند استفاده می کردم؟ آیا صرفا می بایست از این دستاورد به خاطر عظمت و زیبایی اش لذت می بردم؟ بله باید این کارها را هم می کردم.


اما به نظر می رسد که اگر از این موقعیت برای اندکی بهتر شدن به لحاظ اخلاقی بهره نبرده باشم وقتم را تلف کرده ام. بخشی از اخلاق چیز برگری که باعث عصبانیت من می شود این است که قائلان به این اخلاق از میان مایگی خود احساس رضایت می کنند و تمایلی به بهبود وضعیت اخلاقی خود با استفاده ابزار فلسفی ندارند. اگر به سنت ستبر فلسفه اخلاق به درستی نگاه کنیم  این سنت پتانسیل این را دارد که به ما کمک کند که به لحاظ اخلاقی بهتر شویم. اما اخلاق چیزبرگری این عامل بالقوه را کنار گذاشته است.


قائلان به اخلاق چیزبرگری خطر شکست فکری را هم به جان می خرند. درگیری واقعی با یک نظریه فلسفی احتمالا مستلزم کمی همراهی با آن است. افرادی که با صداقت وسواسی کانتی، یا بی طرفیِ موهیایی یا عزلت بودایی یا رحم مسیحی همراهی می کنند یا حداقل تلاش می کنند که همراه شوند، یک نوعی بینش عملی به آن نظریات پیدا می کنند که به راحتی از طریق تامل عقلانی صرف به دست نمی آید. فهم عمیق مسائل اخلاقی مستلزم کمی زندگی کردن با آن است.


علاوه بر این اگر به آموزه های انتزاعی مقدار زیادی مثال های واقعی ضمیمه نشنود محتوای خاصی نخواهند داشت. این ایده را در نظر بگیرید که « با کسانی که شایسته احترام هستند به نحو اخلاقی رفتار کنید ». چه چیزی باعث قبول این معیار می شود و چه چیزی باعث می شود که از این معیار تخطی کنیم؟ تنها وقتی نقش این معیارها در اینگونه مثال ها را متوجه می شویم  که واقعا آنها را درک کرده باشیم. زندگی کردن با معیارهایمان یا تلاش برای زیستن با معیارها ما را مجبور می ند که یک مواجهه واقعی حداکثری با این مثال ها داشته باشیم. آیا دیدگاه اخلاقی شما واقعا مستلزم این است که بردگان را آزاد کنید به نحوی که شیوه زندگی شما اساسا به این آزاد سازی وابسته است؟ آیا دیدگاه اخلاقی شما مستلزم این است که درآمدتان را به امور خیریه ببخشید و هیچگاه از یک غذا گران قیمت لذت نبرید؟ آیا این دیدگاه مستلزم این است که شوکران را بنوشید حتی اگر شهروندان به ناحق از شما می خواهند که چنین کاری بکنید؟


من فکر می کنم تعداد محدودی از استادان فلسفه اخلاق اگر بر روی اخلاق چیزبرگری درنگ کنند و آن را مورد بررسی قرار دهند واقعا قائل به آن خواهند بود. قصد ما از تامل اخلاقی این است که خودمان را به لحاظ اخلاقی بهتر کنیم، حتی کمی بهتر. اما نکته ای در اینجاست که : ما تنها قصد می کنیم که کمی به لحاظ اخلاقی بهتر شویم. وقتی به دور و برمان نگاه می کنیم مردد می شویم. به خودمان در یک منحنی اخلاقی نمره می دهیم و بجای اینکه نمره A  بدهیم نمره B+ می دهیم. و به همان میزان یا شاید بیشتر در توجیه و بهانه تراشی برای نظریات اخلاقی دیگری که در دسترس ماست پیشرفت می کنیم. بنابراین ما معمولا همان جایی که شروع کرده ایم تمام می کنیم و کم و بیش مثل دیگر افراد در گروهای اجتماعی رفتار می کنیم.


پس آیا باید برای نمره A+ تلاش کنیم؟ اگر راستش را بخواهید، من خواهان از خود گشتگی ای که کاملا مطمئن ام لازمه چنین نمره ای است نیستم. آیا باید حداقل برای گرفتن نمره ای کمی بالاتر از B+ تلاش کنم؟ آیا باید نتیجتا سعی کنم که بسیار بهتراز اطرافیانم باشم (نمره A  یا A-) حتی اگر یک قدیس نباشم؟ نگرانی ام از این است که اگر به خودم به چشم فردی که دارای کمال اخلاقی است نگاه کنم، خود فریبی، توجیه و صدور مجوز برای انجام هر نوع کاری در من افزایش یابد.


آیا باید تلاشم را برای مهربانتر شدن و بخشنده تر شدن افزیش بدهم و علاوه بر این در مورد احتمال موفقیتم انسان متواضعی باشم؟ بله این کار را امروز خواهم کرد! اما پیش از آن من در خودم احساس خشم می کردم و هنوز کاری برای رفع آن انجام نداده ام. شاید بتوانم با پیشرفت از میان مایگی به درجه ای بالاتر، ازاین خشم خلاص شوم. شاید سعی کنم که با کمک اطرافیانم خودم را از نظر پرهیزگاری ارزیابی کنم. اما شرکت نکردن در گروه هایی که اخلاق را رعایت نمی کنند به نظرم بیشتر کار آدمهایی است که به لحاظ اخلاقی تند هستند و تجربه هم نشان داده که نمی شود انتظار داشت همه مردم از یک اخلاق پیروی کنند. 


من نمی توانم به درستی ادامه راهم را پیش بینی کنم. اما نگرانم که این هم نوعی بهانه گیری باشد. ما نمی توانیم از موفقیت هیچ چیزی مطمئن باشیم بنابراین به راحتی می توانیم در همان جایگاه قدیمیِ میان مایگی که به آن عادت دارم باقی بمانیم. چنین اعتراف به شکستی کاملا به طور طبیعی با اطلاعات جان راست و من تطبیق می کند: از آنجایی که استادان فلسفه اخلاق بهتر یا بدتر از دیگران رفتار نمی کنند پس تامل فلسفی نباید بر رفتار تاثیر داشته باشد و این نوع از تفکر تنها ما را به جایی می رساند که پیش از این بودیم، قدرت تفکر فلسفی اساسا ارائه کلمات مختلفی است که با آن انتخابات از پیش تعیین شده خودمان را بَزَک  کنیم. بر این اساس اگر تفلسف اخلاقی رفتار مرا بهبود ندهد نباید سرزنش شوم.


اما من این نظر را قبول ندارم. به جای آن طرفدار این نظر سخت تر هستم: تامل فلسفی این قدرت را دارد که ما را به حرکت وادارد و یک چیز بی روح نیست. این نوع از تفکر ما را به جایی می برد که از قبل نه قصد رفتن به آنجا را داریم و نه تصوری از آن، تفکر فلسفی برخی اوقات بدی ها و توهمات مان را بزک می کند، بعضی وقت ها به ما یک بصیرت واقعی می دهد و الهام بخش یک تغییر اخلاقی چشمگیر می شود. اگر ما از پیش می دانستیم که کدام تامل ما را به کدام سو می کشد و چگونه این کار را انجام می دهد، می توانستیم به جای اینکه خودمان را دچار چالش فلسفی کنیم یک سری تکنیک های آموزشی را به کار بگیریم.


تفکر فلسفی واقعی ساختارهای پیشین خود را نقد می کند حتی این پیش فرض که ما باید به لحاظ اخلاقی خوب باشیم. تفکر فلسفی به همان اندازه که کمک می کند ضرر هم می زند، این نوع از تفکر، آزاد، وحشی و غیر قابل پیش بینی است و نمی شود آن را محدود کرد. این نوع از تفکر شما را به هر جایی ممکن است بکشاند بالا، پایین و شما نمی توانید از پیش این جهت را بدانید. اما شما مسئولیت دارید که برای رفتن در مسیر درست تلاش کنید و همچنین اگر که به نتیجه نرسید باید مسئولیت شکست خودتان را بپذیرید.

نظرات (0)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)